سفارش تبلیغ
تحریم المپیک لندن
ترس - پایان تلخ یا تلخی بی پایان
[ و در خبر ضرار پسر ضمره ضبابى است که چون بر معاویه در آمد و معاویه وى را از امیر المؤمنین ( ع ) پرسید ، گفت : گواهم که او را در حالى دیدم که شب پرده‏هاى خود را افکنده بود ، و او در محراب خویش بر پا ایستاده ، محاسن را به دست گرفته چون مار گزیده به خود مى‏پیچید و چون اندوهگینى مى‏گریست ، و مى‏گفت : ] اى دنیا اى دنیا از من دور شو با خودنمایى فرا راه من آمده‏اى ؟ یا شیفته‏ام شده‏اى ؟ مباد که تو در دل من جاى گیرى . هرگز جز مرا بفریب مرا به تو چه نیازى است ؟ من تو را سه بار طلاق گفته‏ام و بازگشتى در آن نیست . زندگانى‏ات کوتاه است و جاهت ناچیز ، و آرزوى تو داشتن خرد نیز آه از توشه اندک و درازى راه و دورى منزل و سختى در آمدنگاه . [نهج البلاغه]
 

سه شنبه 20 مرداد 88 , ساعت 3:32 عصر

همیشه دوست داشتم تو زندگیم چند سال مستقل زندگی کنم ، می دونستم برای این کار فقط دوران دانشجویی خوبه . الان که انتخاب رشته کردم و شهرستانم زدم می ترسم خیلی هم می ترسم ! می ترسم از این که برم یه شهر دیگه اما نه واسه دوری از خونه نه واسه دوری از دوستام ،واسه دوری از تو ! می ترسم از این عادت هر روز دیدنت، می ترسم از اینکه هر وقت دلم از همه گرفت شونه هات نباشن ! من از دق کردن بی تو می ترسم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


 


دارم از این فکرا دیوونه تر میشم



لیست کل یادداشت های این وبلاگ